شب از پیراهن تاریک تنهاییش می نالد
و من در شانه های سرد و نمناکش
به جای التهاب و اضطراب صبح فردایش
گهی تا صبح می لرزم
اسیر چارچوب سرد تاریکی
شب برفي
بیا شیرینی شهد لب خوبان تنها را بنوش و بی قراری کن
بیا ای شب بیا و رازداری کن
به گوش سایه های شعله ور بر تارک دیوار
که گاهی سر به خاک و گاه بی تابند
وز آتش در لهیب عشق می لولند
و یا در گوش آنان که غزل تا صبح می گویند
بگو شب قامت روزان تاریک است


