سوز سرما بر پا
پیر مردی اینجا
در کنار چشمه خاطره ها بر پا
پسرش می پرسد به چه می اندیشی
سوز سرما بر جا و سکوتی بر پا
مصطفی می گوید پسرم مانی جان دل من اینجا بود عشق من اینجا بود
پدرم گریه چرا برویم از اینجا
مصطفی می گوید پسرم اینجا بود
اولین بار که دیدم او را کوزه ای در دستش رنگی از شرم و حیا بر لبها چشم او آبی بود آبی دریاها
دخترک دنیا بود آنقدر زیبا بود آنقدر زیبا بود
اولین بار که دیدم او را شده بود از آن روز کار من نذر و دعا
گفتم ای وای که او کرده مرا عاشق عاشق به خدا
پسر خان بودم قدر من عالی بود
روزی بر اسب من او را دیدم در کنار چشمه پیش خود می گفتم ای کاش پچ پچ دخترها بهراو کا ری بود
جز او بهر همه پسر خان بودن بهر من کافی بود
روزی او را دیدم گفتمش صبری کن
همچنان راهی بود
گفتمش عشق دگر کشته مرا صبری کن
حال من بین و به من رحمی کن
از برای دل من فکری کن
دست او می لرزید
دخترک می ترسید
نا گهان رو کرد وچشمانش پر از اشک و قسم گشت و بر گشت و راهی شد
پسری پشت درخت من و دنیا را مثل سگ می پایید
ناگهان از فردا شایعه ها پیچید
پسر خان.دنیا بر زبان ها لولید
ناگهان در یک روز آسمان می غرید
جسدی در تابوت. شانه ها جنبنده.آسمان غرنده.و صدای مردم در فضا می پیچید
دل من می لرزید
خبری بود انگار
جسد دنیا بود شانه ها می جنبید
دل دنیا آنجا مثل من می لرزید
مات و مبهوت شدم بدنم می لرزید
و زبانم انگار در دهان خشک شده می چسبید
به جوانی گفتم چه شده گفت شما می دانید
پیر مردی رو کرده به من گفت پسر پدرت این گونه نبود
عا قبت فهمیدم پدرش کشته مرا عشق مرا قلب مرا دنیا را
گفته مرا ننگ بی ناموسی؟
پسر خان را شدی ملعبه ی الواتی
پدرم گفت مرا پسرم قحطی بود؟
مشکلت می گفتی البته کافی بود
کار من از آن روز گریه و زاری بود
روز و شب فکر دنیا بودن اندرون ذهن من جاری بود
قصد من از بودن دیدن دنیا بود
او درون رویا قصه ی فردا بود
من از آن شب هر شب خواب دنیا دیدم
قصد من از دنیا دیدن دنیا بود...
سوز سرما بر پا مصطفی هم اینجا
دست او بر قلبش می نشیند اینجا
پسرش می گوید پدر جان چه شده
مصطفی همچنان می گرید دست او بر قلبش دست دیگر بالا
مصطفی می گوید عشق من می آیم
مصطفی می افتد پسرش می گرید
سوز سرما بر پا
قصه ی ما بر جا
عا شقی هم بر پا عاشقی هم بر پا