تبليغاتX
سرزمین مستی

سرزمین مستی

شعر های من

مهدی چنين گمنام بود

ای خدا شعله گواهی می دهد

تو برای شعله های کم کمک در بر گرفته این من سر بر زمین بی نوا تصدیقی

گو فرو گیرد مرا با آتشش

فصل فصل این تن شرم آور آتش به جانش آمده اینجا نشسته بر زمین

گو بسوزاند مرا

وز شرر های غرورم کم کند اینگونه فرساید مرا

این من آتش گرفته دیگریست

من منم اما منی در من خفیست

این من رسوا

که تاجی بر سرش

اینچنین آتش گرفته دامنش

از غرور آن کسانی که

قدرت داشتی خود را خودی پنداشتی سر بر زمین نگذاشتی

روز و شب را جنون انگاشتی

هر کسی را رو به رو افیون خود پنداشتی

قصه های دیگران

افسانه های خاک خورده بر زمین سحر خودت انگاشتی

من منم این من دگر خاکی نبود

از نمازش سجده ها خالی نبود

آن کسی آتش ندارد بر تنش

سجده ها در بر گرفته پیکرش

بارالها اشک من جاری شده اشکم گواهی می دهد

من منم این من دگر سجده نداره در برش

آتش گرفته پیکرش

این من افسون شده در این هوای خاک خورده من نبود

این نوا از من نبود

این برایم آتشین پیغام بود

بنگرید مهدی چنین گمنام بود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 1:13  توسط مهدی رضایی  | 

شاید این لحظه گذر کرده زما

شاید این حادثه که رویید در این ذهن مشوش گذر کرده ز ما

تو بیا ما بشویم

تو بیا گذر کنیم از شب و از حادثه ها

بکن آن فکر مکدر از خاطر چون پروانه ها

رها رها

من و تو سایه شویم از بر هم

گذریم از شب و از حادثه ها

مثل نسیمی بی ریا

بی صدا و بی صدا

تو بیا دستم گره کرده بدست

دست در دستم بده

شب را به فرداها بده

گم شویم از حادثه

در کویر رو برو با قدمهایم یکی شو نازنین

تا که همپای نسیم بی صدا امروز را فردا کنم

در زمین بی صدا غوغا کنم

شاهد شبهای تنهایی ز پشت پنجره

شب گذشته

در بزن تا لحظه ها آبی شود

تا درون آیی و پشت پنجره خالی شود

این منم دلواپس فردای تو

این منم افسونگر چشمان تو

این دلم با صد هزاران آرزو

از برای قصه ی فردای تو

در بزن آتشکده آتش ندارد در تنش

آتشش چشمان تو

آتشش چشمان تو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 1:11  توسط مهدی رضایی  | 

يک شب که مست مستم
کو باده اي به دستم؟
يک شب که شاعر هستم
من شاعرم نه مستم
يک شب که عابد هستم
کو قبله ام   خدايم؟
يک شب که کافر هستم
صد قافله نمازم
يک شب که در کمينم
کو صيد من   شکارم؟
يک شب درون چشمت شوق تسليم بود
کورم
کجاست چشمم تا شوق تو بيند؟
يک شب که من ز عالم دورم    دگر نباشم!
آن شب که باده اي بود
شوق پياله اي بود
آن شب که قبله رويت
صيد تو رو به رويت
محوم بکن ز عالم!
تا شب دگر نباشد!
مستي کجاست ديگر!
اصلا مني نباشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 1:8  توسط مهدی رضایی  | 

سوز سرما بر پا

پیر مردی اینجا

در کنار چشمه خاطره ها بر پا

پسرش می پرسد به چه می اندیشی

سوز سرما بر جا و سکوتی بر پا

مصطفی می گوید پسرم مانی جان دل من اینجا بود عشق من اینجا بود

پدرم گریه چرا برویم از اینجا

مصطفی می گوید پسرم اینجا بود

اولین بار که دیدم او را کوزه ای در دستش رنگی از شرم و حیا بر لبها چشم او آبی بود آبی دریاها

دخترک دنیا بود آنقدر زیبا بود آنقدر زیبا بود

اولین بار که دیدم او را شده بود از آن روز کار من نذر و دعا

گفتم ای وای که او کرده مرا عاشق عاشق به خدا

پسر خان بودم قدر من عالی بود

روزی بر اسب من او را دیدم در کنار چشمه پیش خود می گفتم ای کاش پچ پچ دخترها بهراو کا ری بود

جز او بهر همه پسر خان بودن بهر من کافی بود

روزی او را دیدم گفتمش صبری کن

همچنان راهی بود

گفتمش عشق دگر کشته مرا صبری کن

حال من بین و به من رحمی کن

از برای دل من فکری کن

دست او می لرزید

دخترک می ترسید

نا گهان رو کرد وچشمانش پر از اشک و قسم گشت و بر گشت و راهی شد

پسری پشت درخت من و دنیا را مثل سگ می پایید

ناگهان از فردا شایعه ها پیچید

پسر خان.دنیا بر زبان ها لولید

ناگهان در یک روز آسمان می غرید

جسدی در تابوت. شانه ها جنبنده.آسمان غرنده.و صدای مردم در فضا می پیچید

دل من می لرزید

خبری بود انگار

جسد دنیا بود شانه ها می جنبید

دل دنیا آنجا مثل من می لرزید

مات و مبهوت شدم بدنم می لرزید

و زبانم انگار در دهان خشک شده می چسبید

به جوانی گفتم چه شده گفت شما می دانید

پیر مردی رو کرده به من گفت پسر پدرت این گونه نبود

عا قبت فهمیدم پدرش کشته مرا عشق مرا قلب مرا دنیا را

گفته مرا ننگ بی ناموسی؟

پسر خان را شدی ملعبه ی الواتی

پدرم گفت مرا پسرم قحطی بود؟

مشکلت می گفتی البته کافی بود

کار من از آن روز گریه و زاری بود

روز و شب فکر دنیا بودن اندرون ذهن من جاری بود

قصد من از بودن دیدن دنیا بود

او درون رویا قصه ی فردا بود

من از آن شب هر شب خواب دنیا دیدم

قصد من از دنیا دیدن دنیا بود...

سوز سرما بر پا مصطفی هم اینجا

دست او بر قلبش می نشیند اینجا

پسرش می گوید پدر جان چه شده

مصطفی همچنان می گرید دست او بر قلبش دست دیگر بالا

مصطفی می گوید عشق من می آیم

مصطفی می افتد پسرش می گرید

سوز سرما بر پا

قصه ی ما بر جا

عا شقی هم بر پا عاشقی هم بر پا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 1:6  توسط مهدی رضایی  | 

برای يسرای وجودم

در دل همهمه ی ثانیه ها

که تو گویی که به من می خندند

من تو را یاد کنم

من در این ثانیه ها لحظه ای آرامم

که تو را یاد کنم

من در این لحظه تو را یاد کنم

گذرد لحظه ولی یاد تو ماند در ذهن

شعر من سرد شده

بی نفسم

نفسی داده مرا شعرم را تو به یادم آور

قصه ی تازه ی من را تو به یادم آور

لحظه های زندگی می گذرد

تو بیا با یادت به من سوخته دل برگردان

همه ی زندگیم

باعث آزادگیم

عمرم را

من تو را می خواهم

تو که در منطق عشاق مرا سوخته دل می خوانی

معذرت می خواهم

تو خودت می دانی

قصد من در همه ی زندگیم

جز نفس آینه ها هیچ نبود

قصد من مثل دلت آبی بود

از برای دیدن

دیدن آینه ها

چشم تو کافی بود

ساحل دریا ها

قصه ی فردا ها

من تو را می خواهم

من تو را از دل بشکسته ی عشاق خدا می خواهم

با تمام خواهش

از درون دریا

این نماد رحمت

من تو را می خواهم

لحظه ها می گذرد

گو گذرد

من تو را می خواهم

من تو را از همه ی آینه ها می خوا هم

اسم تو در دل من حکم خدایان دارد

نفست بوی بهاران دارد

لحظه ها می گذرد گو گذرد

من که گا هی به افق می نگرم

صورتت می بینم

من درون شکم

که افق می بینم یا تو را می بینم

جرم من چیست

که در مشرق عشاق تو را می بینم

آسمان فکری کن

تو که دریا رنگ تو می گیرد

و تو را می بیند

جرم من چیست

که در آینه انگار تو را می بینم

تو خودت می دانی

از همین روست مرا سوخته دل می نامی

جرم من چیست

که از این همه ی خلقت او

جز تو را پوچ و عبث می دانم

لحظه ها می گذرد

با تو که هستم گذرد

عاشقی با همه ی خوب و بدش می گذرد

لحظه ها ی گذرنده

همگی خاطره ای بیش نبود

و درون دل من جز عاشقی هیچ نبود

من تو را می خواهم

ای که در رویایی

با لباسی آبی

با صدایت انگار تن عاشق تو می لرزد

در دل همهمه ی ثانیه ها

عقربه می رقصد

ساعتی بگذشته

با تمام فریاد

قلب من می گوید : من تو را از امید همگان می خواهم

از خدای بی کسان می خواهم

ازاهورای دل سوته دلان می خواهم

از خدا می خواهم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 1:3  توسط مهدی رضایی  |