برف دی ماه
عاطفه یخ می زند
برف عریانگر
گل یخ,آرزو
سینه ام غم دارد ,امشب می روم.
می روم تا جشن برف و عاطفه
یک لباس روشن و سرد و سپید
عاقبت سرما به رویش می کشید.
برف عروسش را ز چشم عابران گم می نمود.
دخترک هم کم کمک,
خود را رها از چشم مردم می نمود.
جعبه ی اجناس او بی مشتری,
گوشه ای افتاده بود.
آخرین تصویر او عینکی یخ زده بود
چشم او از پشت عینک مات و ماتم زده بود
عاطفه جان رفتنت دست تو بود
آنقدر مهر و صبوری تا که آخر کاسه ی صبر خدا لبریز شد
آسمان از شور مقدمت گلریز شد
برف دی ماه
عاطفه یخ می زند
می رود اما دل شهر شیاطین مثل او یخ می زند
روز دیگر عاطفه دیگر نبود
پیکری بی جان از او افتاده بود
ای که سراسر خودی
با خود و از خود رها.
در صفت خود نگر.
در صفت کبریا
غصه به دنیا بنه.
وز همه عالم رها
رو به خودت بنگر و شوکت بی انتها.
خرده به مستی مگیر.
ما همه میخانه ایم.
همره و همراه ما باده ی ایقان ما.
شهر پر آشوب ما دولت خاموشمی.
روشنی درگهت همره و همراه ما.
خرده ز ساقی مگیر.
ما همه پیمانه ایم.
رونق پیمانه شد دولت همراه ما.
صاحب قرآن بگو عذر ز سی بارگی.
صاحب میخانه شد همره و همراه ما.
مطرب صاحب دلان!
موی پریشان تو چنگ خرابات ما.
شوکت این بزم ما پیر هم آواز ما.
آینه دار دلم چشم مرا خون مکن.
چشم پر از زخم تو
همره پرواز ما.
کوزه به سر ها کجا؟
غسل همین جا کنند.
آب گوارا شود توشه ی همراه ما.
مهوش پیمان شکن!
قصد خدایان مکن.
بشنو از آوای او
دستت و دامان ما.
پیر غزلخوان ما!
سوی افق می روی؟
قا فیه های غزل
, بگذر از آزار ما.ای که به ابروی کج غره شدی اینچنین.
گر بشوی سوی ما
سایه به چشمان تو موی پریشان ما.
صاحب صاحب دلان!
دست من و مهر تو
آینه دار منی.
مهدی شوریده سر
بنده به پیمان تو.
مست و خراب گشتي
جان و دلم فدايت
اينک که نقش رويت
در خاطرم نگنجيد
از عمر خود گذشتم
بر خاک تو نشستم
اینک که در سکوتی گم گشته ام عزیزم
در خاطرم نگنجد یک لحظه بی تو بودن
اینک که در افق هم نقشت به جای مانده
آتش زده وجودم
چشم تو را ندیدن
اینک که من خرابم
دلخوش به یک سرابم
مرگت رسیده اینک من نیز مرده هستم
در چشم آشنایان از دست رفته هستم
ای کاش می رسیدی از ساحل بهشتی
خط می زدی ز روحم مشقی که خود نوشتی
از بودن و سرودن
از عشق و از ترانه
چشمم به راه مانده
قلبی به آه مانده
آهی به سردی آید
از قلب نا امیدی
یادم شد آن سحر گاه
شوقی درون چشمت غوغا به پا می کرد
این قلب پاره پاره در بطن آرزوها دانی چه ها می کرد
باور نمی کنم من دیگر تو را نبینم
بهتر رسد به خاطر دیگر خودم نبینم
دارد بهانه ی تو چشمان من عزیزم
خود گو تا چه گویم با چشم خون گرفته
بر سنگ قبرت انگار حکاک نا امیدی اسم مرا نوشته
درون هاله ي ابهام گردانيده دل شيداي ياران
چه غوغا مي کند شب در خيابان
يک نفر از لابه لاي کوچه ها رد مي شود آرام آرام
يک نفر با کوله باري از شب واوهام
گم گشته اي بي نام
آن که نامش سرمد شب زنده داران
کلامش آرزوي شب نشينان
سرد و بي روح است شهر بي صاحت و خلوت خيابان
اين صداي باد وحشي يادش مي آورد آواي شيطان
ديگر اينبار آن فره ايزديش ميشکند
يا که افتان شده زانوي چپش ميشکند
غزل سادگي و مهر و وفا
غزل سوختن و لطف وصفا
قصه هاي شه و شهزادگي ملک خدا
شرف و عزت ارواح خدايي
همه را روي زمين مي فکند
عاقبت مي شکند
آن که در خواب گذشته همره و همراه بود
اين چنين معلوم شد نقشي به روي آب بود
سوز سرما اين شب تبدار را تکميل کرد
سوز سرما مرد ما را اينچنين تکفير کرد
از درون خانه خدا مردي نام شب شکن پيغام ميداد
روي منبر نشسته جمعيت هشدار ميداد
از خدا مي خواست توفيق ادب
مسئلت مي خواست از صاحب ادب
اي خدا خود گو تا کي انتظار
اي خدا خود وضع ما را پاس دار
مرد ما در کوچه حرفش مي شنيد
روح و قلبش سوي ايام گذشته مي دويد
مرد ما اندر خم يک کوچه بود
بي رمق افتاده در پس کوچه بود
مرد ما خيزان شو و کاري بکن
روح ايمان را درون قلب ما جاري بکن
از درون کوله ات بيرون بياور روح ما
لاجرم پايان بده اندوه ما
اينک از سوي افق نوري رسد
عاقبت خورشيد هم پيدا شود
عاقبت خورشيد هم پيدا شود
