تبليغاتX
سرزمین مستی

سرزمین مستی

شعر های من

با شما ای بانوی شهر آینه

حتی از مرگ نمی هراسم

که دیر زمانی بی شما مرا در آغوش می فشرد

هنگام ندیدنت

روی بال نسیم خاطره به خاطره به تو می رسیدم

و تردید از آنچه می دیدم

به چشمان خود می دادم

تا آنکه طفلکی پلکی بزند

ای شما!

آنگاه که می روی مرا نیز با خود ببر

آن هنگام که باران در سوگت هنگامه می کند

روی ابرها به جای دوری می رویم

به شهر آینه

آنجا که زندگی را به مرگ چیرگیست

و خدا چیز دیگریست!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 16:24  توسط مهدی رضایی  | 

روزهای بچگی به زیر سایه ای که آن درخت آشنای ما دو تا به روی ما می کشید

چه عاشقانه می گذشت

به یاد دارم از شما

درست گفتم از شما

به زیر سایه ی درخت

در آن زمان که آسمان به چشمایمان چشم دوخته بود

"بدان ای آسمان برای همیشه با همیم"

کنون ما به جای آسمان به چشمهای او چشم دوخته ایم

کنون لکه ای که شاهد بود ناپدید گشته است

بدان که غیر آسمان تا به حال کسی رازهایمان به خود ندید

چه بی گناه و ساده بود

نگاه گرم و آشنا

من از کلام دیگران شنیده بودم عشق هست

و بی درنگ و کنجکاو

درون چشمهای تو پی کلام عشق گم شدم

عزیز من

منم گم همیشگی

به من بگو عزیز من

کجاست عشق؟

درون چشم تو؟

چرا هنوز فکر می کنم

که ما به هم نمی رسیم

چرا هنوز فکر می کنم

که عشق

جز از نگاه گرم تو نصیب من نمی شود

چرا هنوز فکر می کنم که چشم تو برای من نمی شود

چرا هنوز فکر می منم که ابر شاهد ما دو تا روزی تو را می برد

چرا پس از نگاه تو

در آبی نگاه تو

یخ زدم

چرا زمان پیر شده

وگر نه ما همان دوکودکیم

چرا درخت پیر به روی ما سایه ای نمی کشد

چرا مگر در این زمانه عشق نیست

و یا که عشق چیز دیگریست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 4:10  توسط مهدی رضایی  | 

ای تو بر من سیطره گسترده ای

آتشی بر پیکره گسترده ای

با تو این تن در سریر شب نشست

از قضا بال و پرش را هم شکست

با تو روحم در پس دیوارهاست

عمق وجدانم پی انکارهاست

با تو سرد م روزگار افسون شده

روح من گرما زده مجنون شده

ای پس تردید رفتن دست تو

روزگارم نقشه های پست تو

با تو من از باور هستی به دور

جان ما را کرده از مستی به دور

ای تو چون افسا نه ای با پیچ و تاب

ای وجودت همچو آبی در سراب

ای منم چون طفلکان در دامنت

بعد از این بر قبر خود می شانمت

می شدم صد بار از دستانت جدا

گر نمی بودم تسلای خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 16:40  توسط مهدی رضایی  | 

آن لحظه که شب می کشد از روز سپیدی

این لحظه غروبیست غم انگیز

کجائی

این لحظه که شب می شکند شوکت خورشید

ای پادشه مهر کجائی

این جامه کفن می شودم وقت طلوعت

اکنون که غروبست

کشید از رخ او رنگ سپیدی,جدائی

ای دیده ی نادیده ز چشمان

خون است کنون دیده ی گریان

کجایی

آیا تو شنیدی همه ی بانگ رسا را؟

پر کن از اشکت همه ی عرش خدا را

تا آن که بیایی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 3:25  توسط مهدی رضایی  | 

قاب عکسی رنگ ماه

روی ماهت بی گناه

روی دیوار ندامتگاه من آویخته

با دلم آمیخته

به همه حادثه ها می خندد

و به پیمان جدائی ,هرگز

و بر این غربت افسانه ای و فاصله ها

غم به تصویرت نشسته اشک هم گوئی از چشم سیاهت می چکد

من گرفتار شبم

باید از کسرای وحشت بگذرم

با گذشتن حادثه بر پا کنم

آخرین حادثه تصویر دگر

تو به آن خندیدی

ما دو تائی خندان

به سرا پای سرای باقیان می خندیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 16:4  توسط مهدی رضایی  | 

باز هم سایه ی پر ناز ما

شب زده ی اثیری

نوش دگر ساز ما

که در آغاز تخیل به سراغم آمده می بردم

با نگاهی که به حق

از درون می شکنم

و صداهای جنون آمیزی که در عالم تمثیل به جفا می دردم

این چه دردیست که بی صدا کم کمک می خوردم

با شروعش که نگو از زمین و آسمان می گذرم

من نه آن سایه ی من می گذرد

یا که آن پیکر عصیانگر بی سایه ی من می گذرد

یا که چشمی از من

به کجا می بردم؟

خانه ی ارواح خاموشی سرد و تاریک و هوس انداز بود

جای جایش محمل همزادی

هر کدامش رازی

و صدایی که در این نزدیکی به خودش می کشدم

ای صدا از که چنین فریادی

چه شده

باز صدا می زندم

کای رها مرد منم سایه ی تو

آتش تو

آن که در خواب و شبهش بیداری

به تو پندار گریزان داده

که در این شبزده ی وهم آمیز

زمین

ننشینی به زمین

به فراسوی همه بگریزی

من تو ام آنسو تر از اندیشه ها

من منم بی جا تر از باد و هوا

باز هم می شنوم

و صدایی که در این نز دیکیست

پشت پرده مردیست

که همه همزاد منش می خوانند

من به پندار خودم سایه ی خود می دانم

عاقبت پرده کناری زده شد

آن چه از آنسوی پرده خود را می نمود

آتشی شب زده بود

آنچه در هیچ کتابی ننشست

به سخنهای ادیبان هرگز

آن که بود از قدرت حنجره ی من می گفت

آن همان پیکره ی من می بود

که جدا بود ز من

هیچ نبود

و توان افزایم

شوکت پیکره ام

همگی آتش خاموشی بود

و صدا می آمد

بی طنین اما به گوشم پویا

کای رها مرد زمینی بر گرد

همره و همراه تو جز خیال شبزده هیچ نبود

شب و شبهای دگر

به تو پندار خودت می آمد

در تو می زیست ولی

بی تو از پیکر بودن خالی

من به گفتار خودم مسحورم

و به رفتار به او می بالم

باز هم می گویم

ای کاش که او بر گردد

کاش آن آتش مانا به تنم برگردد

و مرا هم چون شب

به خودش پیوندد

من و شب پیکره ی یک قفسیم

از همه بریده و همنفسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 17:53  توسط مهدی رضایی  | 

تو می گفتی که بی تابم

تو در یا بم که بر بادم

نبود مستی لبخند لبهایت

و بارش های اشک چشمانت

نوازش های سرد دستانت

و سوزش های آوای پریشانت

مرا تا بوسه ی تردید می کاهید

تو آزادی که چون خواهش

اسیر لحظه های تردید این و آن باشی

تو می خواهی که چون بارش

بباری بی هدف بر سرزمین بی خواهش

و از مقصد تهی باشی

به مانند نوازش ها ی وقت تنهایی

تو می خواهی خودی باشی

تو می خواهی خودت باشی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 23:57  توسط مهدی رضایی  | 

 

یاد می کنم

آسمان را ,

غرش و فریاد را

عطر خاک باران خورده را

آن شب تبدار را

باران را

همه جا عطر تو بود

با هر صدای رعد و برق

از درون کم می شدم

بی تو بودم

بهانه می کاست مرا

تو نبودی تا به من می گفتی

پر شرم و پر آزرم باش

مرد باش آرام باش

نور برق آسمان

شولای نم دار را

طبیعت شب زده را

صورت ماتم زده را

می آراست به ترس مجسم

به اندوه

به دلهره

گویی که بی هوا تصعید می شدم

تو نبودی تا که در آغوش آرامت تسکین می شدم

صدای وحشی باران

جای نوازش های تو؟

هرگز

ببار ای ابر بارانی

ببار ای بارش هستی

ببار آهسته اما من

ز رنج دوریش آرامم؟

نه

به طرح روشن تسکین هستی راضیم؟

هرگز

به خواهش های دلسوزانه ی باران پاسخی مثبت؟

نه

نخواهید از من آرامش

به موج بی ساحل و نالان

به بارش های بی پایان باران

پاسخی مثبت؟

هرگز

ببار ای بارش هستی

اما آهسته

که شاید هم به جایی دور

هم را زم

هم آوازم

به خوابی پیوسته آرام است

و شاید هم به چشمان پر از نازش

نیاید خواب

تو می گفتی صدایم کن

صدایت می کنم باراااان ن ن ن

به پرسش های بی پاسخ

پاسخی هرگز؟

هرگز

ببار ای بارش هستی

ببار ای چشم بارانی

ببارید

آهسته آهسته

که شاید در بارش باران

نیایش می کند باران من

و شاید هم به خواب است و در آرامش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 4:13  توسط مهدی رضایی  | 

 

تو مرز دقیق اسطوره ای

آنجا که واقعیت یافتی و در قدوسیت خداوند گم می شدی

و آنجا که وهومن اندیشه ی تو

تو را فرا گرفت

ای زرتشت

گل های آتش نام خدای تو را فریاد می کنند

و شهیدان راه آزادی همچون تو ورجاوند می شوند

آری!

باید به تو افتخار کرد که سرود پاکی و سرشت اهورایی را صبورانه فریاد زدی

و تمنای دلسوختگان را سرود مزدا ساختی

و همه را در پاکی به امشاسپندان یک به یک قسم دادی

ای زرتشت

در خیال پاک دلان بیدار

باز هم نام زیبای تو تکرار می شود

و دیوان و پریان آمیغ پریشان پیشینیان تو بر دار می شوند

آنان تو را نفرین می کنند

زیرا تیشه به ریشه ی ایشان زدی

ای زرتشت

هنوز نام بلند موعود اندیشه ی تو در آتشگاه عشق تو تکرار می شود

سوشیانس بی شک تو را سرور خود می داند

زیرا تو را پدر خداپرستان می داند

از تو باید پرسید آن گاه که پرندگان آزادی را پرواز می دادی

راز اهورایی خود را در گوش که گفتی

که اینگونه در راه تو دلهایی بیشمار به پرواز در آمد

ای بیدار گر ممات دلها

قسم به یگانگی خدایت

و قسم به عید مهرگانت

اکنون در نام قدوس خداوند ورجاوند شدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 2:38  توسط مهدی رضایی  | 

شب ششم است

سکوت از سر و روی همه ی دشت خدا می بارد

در شب مهتاب

ما را زنجیر به دست به تبعید می برند

عبایی از شرم عریانی بر پیکرمان می کشند

با شتاب از پیچ و خم حادثه ها عبور می دهند بی آن که بدانیم

بی تاب از رنج ندانستن

انعکاس بی رمق خورشید پر فروغ در برابر دیدگانمان به قاب کشیده شده

در اندیشه ی ما نیز فروزش بی پرتو رسوخ کرده است

اینجا سرزمین ماهتاب است

ما زنجیر شدگان بی رمق

شاهزادگان عاصی آرامیم که از بد حادثه تبعید گشته ایم

ما خدایان تردیدیم

ما از جای جای افسانه آمده ایم تا فراز قصه های اسطوره باشیم

درست جایی که مسیح را به صلیب می کشند

خدایان در روبروی ما در تشکیک سایه های ماهتاب تصویر می شوند

اینجا سرزمین مهتاب است

اینجا درست جایی است که حلاج بر سر دار شد

اینجا دار از سر راهیان سربلند شد

اینجا سرزمین لبخند است

اینجا تردید و یقین پیوند می خورند

اینجا حکومت مهتاب است

امشب شب هفتم است

و من همچنان بر سریر روشن مهتاب نشسته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 16:4  توسط مهدی رضایی  | 

درد دل های تو را فهميدم
و در اين خلوت من جايی نيست که مکانت باشد
و بدان رزمگه جان و روان خونين است
و بدان خلوت من رزمگهيست که از اين خون روان رنگين است
و در اين خلوت من خواب پر از خون جنون سنگين است
و همان به که بمانی آنجا که در ان زندگيت شيرين است
و بدان رزم من و هم نفسم ديرين است
و همان به که بدانی دل من غمگین است

 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 18:17  توسط مهدی رضایی  |