باز هم سایه ی پر ناز ما
شب زده ی اثیری
نوش دگر ساز ما
که در آغاز تخیل به سراغم آمده می بردم
با نگاهی که به حق
از درون می شکنم
و صداهای جنون آمیزی که در عالم تمثیل به جفا می دردم
این چه دردیست که بی صدا کم کمک می خوردم
با شروعش که نگو از زمین و آسمان می گذرم
من نه آن سایه ی من می گذرد
یا که آن پیکر عصیانگر بی سایه ی من می گذرد
یا که چشمی از من
به کجا می بردم؟
خانه ی ارواح خاموشی سرد و تاریک و هوس انداز بود
جای جایش محمل همزادی
هر کدامش رازی
و صدایی که در این نزدیکی به خودش می کشدم
ای صدا از که چنین فریادی
چه شده
باز صدا می زندم
کای رها مرد منم سایه ی تو
آتش تو
آن که در خواب و شبهش بیداری
به تو پندار گریزان داده
که در این شبزده ی وهم آمیز
زمین
ننشینی به زمین
به فراسوی همه بگریزی
من تو ام آنسو تر از اندیشه ها
من منم بی جا تر از باد و هوا
باز هم می شنوم
و صدایی که در این نز دیکیست
پشت پرده مردیست
که همه همزاد منش می خوانند
من به پندار خودم سایه ی خود می دانم
عاقبت پرده کناری زده شد
آن چه از آنسوی پرده خود را می نمود
آتشی شب زده بود
آنچه در هیچ کتابی ننشست
به سخنهای ادیبان هرگز
آن که بود از قدرت حنجره ی من می گفت
آن همان پیکره ی من می بود
که جدا بود ز من
هیچ نبود
و توان افزایم
شوکت پیکره ام
همگی آتش خاموشی بود
و صدا می آمد
بی طنین اما به گوشم پویا
کای رها مرد زمینی بر گرد
همره و همراه تو جز خیال شبزده هیچ نبود
شب و شبهای دگر
به تو پندار خودت می آمد
در تو می زیست ولی
بی تو از پیکر بودن خالی
من به گفتار خودم مسحورم
و به رفتار به او می بالم
باز هم می گویم
ای کاش که او بر گردد
کاش آن آتش مانا به تنم برگردد
و مرا هم چون شب
به خودش پیوندد
من و شب پیکره ی یک قفسیم
از همه بریده و همنفسیم