چندیست که بی تو شباهنگام دستی از دور مرا آرام می کند
با نوازش هایش از سنگ آرام تر
چشم در چشم تاریکی
خیره سرانه انتهای هستی را می نگرم
این مکاشفه ی شبانه چندیست در چشمان تو می ماند
و تا سپیده دمان مبهوت تو را به نظاره می ایسد
آری نمی نشیند می ایستد
دستان آرامش
آنگاه دانه دانه آرام اشک هایم را که دیگر راهشان به هبوط ازلی باز شده می کاهد
دستیست نامرئی دستهایت
آنگاه که بی تو سخت سردم است
دستهایت گرمائیست بی همتا
و من تنهایم
یکتای من
جز تو پناهی ندارم
آنگاه که نماز شب به ستایش عابدان می ایستد
من می گریستم
شاید آنگاه تو هم می گریستی
اما
با نوی آرامش
ایثار کردی
و باز هم آرام تبسم کردی
احساس کردم آرام به آینده می نگری
نازنینم
به راستی کدامین اسم جز آرامش برازنده ی تو بود
شاید که دستی از دور نامت را
روی پیشانی بلندت نوشت
من جای بوسه های صاحب آن دست را هر شب تقدیس می کنم
براستی تو که هستی
که هنوز از خودم می پرسم
آیا به جز خداوند کسی می تواند تو را از خودش بداند
و آنگاه می پرسم آیا خداوند تو را به هدیه می دهد
شاید دلش بسوزد
و تو را
برای من
و مرا برای تو
باقی نهد
و من آنقدر به پایت بنشینم
که هر شبی به صبح بپیوندد
نازنینم چندیست گرمائی به بالینم نیست
خامش وار و فسرده بر تارک غمین تنهائی خود بی یقین تکیه زده ام
حتی
بی تو گاهی خودم نقش تو را بازی می کنم
با صدائی آرام
مانند چشمان خودت
آنقدر محبت می کنم که این واژه را بلد می شوم
تازه آدم می شوم
ناگاه بعد از این بازی
حتی از قبل نیز کوچک تر می شوم
زیرا ایثار بی دریغت به گاه بازی
مرا می شکند
گاهی کنار تو از این که خودم راآدمی می دانم
بی صدا می گریم
گاهی در کنارت حس می کنم
کاش از اینک در پرده ی گیسوی تو
تا ابد جایم بود
نازنینم
شعر شبانه موهبتیست از باب آرامش
اگر نبود این مرحمت خداوندت
کلماتم نوک قلم مایوس مرا می نگریستند
زیرا مجال گریستنشان نداده بودم
بی موهبت هر بار شعری
نوک قلم سرد شده می خشکید
آنگاه قلبم درون سینه ام تند شده می جنبید
نازنینم
مکاشفت شبانه ام دیریست
جستجو در چشم تو است
به جان من
گریه نکن
مرا بی هوا روی زمین نریزی
چشمان خود را باز نکنی
بگذار آرامش را با تمام وجودم به آغوش بکشم
نازنینم
گفتن از تنهایی
پیش تو بهانه ی طفل تو است
که به بالینت نشسته و بهانه می گیرد
نگاهت می کند آرام
نمی داند چه می خواهد
فقط می داند باید
آنقدر به تو خیره شود که صبح فرا رسد
نازنینم
من به شب مدیونم
که به هنگام غزلخوانی ها
هر کجا می نگرم
جای دستان پر از مهر تو است
هر کجا زیبائیست
جای تندیس زیبای تو است
هر کجا تاریکیست
جای افشاندن گیسوی تو است
هر کجا پر باقیست
ای فرشته جای پرواز تو است
هر کجا معراجیست
سجده گاه روی چون ماه تو است
هر کجائی بزمیست
پریانی ز تو دیوانه به سماع مشغولند
گرد تو می چرخند
و تو هم می چرخی
به فلک می نگری
می خندی
آسمان را آرام
بی صدا می بوسی
هر کجائی شمعی است
ناگهان گرد تو من گردانم
منم آن مست تو
من پروانه ام
می سرایم رقصی و چنین مستانه
می چکانم شعری
هر کجائی که به شب های تهی نوری هست
منظری هست قشنگ
جای دیدار تو است
هر کجا گرمائیست
به خدا جای نوازش های توست
هر کجا شاپرکان می رقصند
گرد تو می گردند
هر کجائی که تو هستی در شب
منم آنجا
مست تماشای تو من می رقصم
می گردم
می خوانم
می میرم
نازنینم منم اینک مستت
مست و مغموم به جا مانده تهی
لرز لرزان پیکری
به جا مانده ز تو
که از ترس به یک کاغذ از اشک سیاه می نگرد
بی صدا امشب و شبهای دگر می شکند
و به شبهای دگر
که زتو باز دگر نیست اثر
نظری می فکند
باز از یک شب تبدار بلند
مانده از من باقی
دفتری از اسم سیاه
کلماتیست لوند
پر از آرامش
پر از اسم قشنگت یسری
پر از درد به درگاه خدا
این شب تنهایی
راه من سوی تو بود
دست من مال تو بود
شعر من نام تو بود
کشف من چشم تو بود
اشک من از چشمت چکید
گشت شرابی
و شدم مست و خراب
دیگر از من دیوانه ی تو نیست اثر
دیگر از کشف شبانه
بی من
نیست اثر