تبليغاتX
سرزمین مستی

سرزمین مستی

شعر های من

و اینک رگبار

پشت سقف شب

می کوبد

راهی از نور به شب عجیبی ختم می شود

که غرور شب را در دشت می شکند

انگار مفریست از تاریکی رگهای آبی روشن آسمان

که خون ابر ها به زمین می کشاند

آسمان رگ دستش را زده و فریاد می کشد

وقتی از هفت طرف نیرویی مرموز انسان را فرا می گیرد

در دل سقف آسمان

رگبار ابرها را آبستن می کند

و باران نطفه می بندد

نوری آبی رنگ هر از گاهی پهنه ی دشت را می گردد

آسمان می داند

که کسی در شب وحشی دنبال خودش می گردد

و من وحشت زده به او خیره می شوم

در ستونی از مه چشمی نیست

کسی نیست

منم که بی قراری را با تمام وجودم به آغوش کشیده ام

دل بی قراری نیست

غمگساری نیست

باران است

زمین در حسرت انبوه یاران است ,گمگشته به پهنای شب وحشی

آسمان هم از شب بی فانوس نالان است

و از اندوه می گریند

زمین و آسمان هر دو

و من در بطن بی قراری ها

در پی شب زنده داری ها

تو را در دل شب می جویم

امید وار

به سقف شب می نگریم

می بویم

می پویم

می دانم

عاقبت می آیی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 2:38  توسط مهدی رضایی  | 

روزگاری قطعه قطعه سنگ سنگ

و شبان تیره تیره

اشک اشک

و صدای پر مرغان سپید

خانه ای باید ساخت ز نو

از پر مرغان سپید

به صدای شب وحشی لعنت

و به یک لحظه ی وحشت زده ی تنهایی

خانه ای باید ساخت

پر از نور سفید

خانه ای از همه ی هجرت ها

از پر مرغان سپید

که به جز خاطره ای از هجرت

مردمان شهر ما

که به کشدار شبی محکومند

هیچ به خاطر نسپردند از آن

باید از وحشت رفتن زده شد

باید از قصه ماندن رد شد

باید رفت

باده باده

مست مست

نوش ما باد هوای دگری

که تسلای خود از صاحب عشرت گیرد

و کنون

راه جنونی که به خون ختم شده

اینک از روشنی نور خدا می گذرد

ومبارک بادا

مستی و خوش گذرانی ها مان

و غزیخوانی و شادی ها مان

لاله لاله

مشق مشق

قصه ای از شهد نوشین شهادت می نوشت

دوش آن افسانه ی دیرین ما

شاهد شبهای عطر آگین ما

قصه ی از خود گذشتن می نوشت

قصه از جان دادن بی ادعا

قصه ای از خط سرخ نینوا

قصه ای را پای دار از ما نوشت

سینه سینه

تنگ تنگ

دل درون سینه ام غوغا کند

عاقبت ترسم مرا رسوا کند

سینه ام تنگ است

قلبم می تپد

راه من دور است

پس کی می رسم؟

دسته دسته

شاخه شاخه

رنگ رنگ

از برایم گل فرستاده خدا

ارغوانی

سبز روشن

نقره فام

هدیه از آنسوی تخت آسمان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 23:25  توسط مهدی رضایی  | 

 

این بود که دریا وزش بادها را به خود فرو برد و از آن آبستن شد و ابر را زایید

تا به سراپای مرده تنان بنشیند

باز

بی پروا از او کام می گرفت تا عادت هستی را بر آورد

در پوسته ی شب چیزی به جز ابر نبود

حتی ستارگان

چشمهای چشمکزن آسمان شب

خاموش به نظاره ی عادت هستی نشسته بودند

باران می بارید

و شب به آفرینش استیلا داشت

هر از گاهی از دور

امید وار صدای اسب های رها شده ی خداوند

رعد

در می آمد

تا گوشه ای از اعتراض آفرینش باشد

اما باران حتی شدید تر همچنان می بارید

وانگاه

در کشمکش هستی

کنار ساحل دریا

آفرینشی نو

صدایی می گفت

کودکی آمده

که نامش را از شبی ظلمانی وام گرفته

آری

فرزند شب آمد

در طنین صدایش آوازی حزین به آمیغ می نشست

فرزند شیطان چشم به مادرش دریا دوخته بود

و هراسان

به سرنوشت منحوس خود می نگریست

بی امان می گریست

طالع نحس او گویی به گردنش آویخته بود

نامی از سه شش

ششصد و شصت و شش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 18:0  توسط مهدی رضایی  | 

چندیست که بی تو شباهنگام دستی از دور مرا آرام می کند

با نوازش هایش از سنگ آرام تر

چشم در چشم تاریکی

خیره سرانه انتهای هستی را می نگرم

این مکاشفه ی شبانه چندیست در چشمان تو می ماند

و تا سپیده دمان مبهوت تو را به نظاره می ایسد

آری نمی نشیند می ایستد

دستان آرامش

آنگاه دانه دانه آرام اشک هایم را که دیگر راهشان به هبوط ازلی باز شده می کاهد

دستیست نامرئی دستهایت

آنگاه که بی تو سخت سردم است

دستهایت گرمائیست بی همتا

و من تنهایم

یکتای من

جز تو پناهی ندارم

آنگاه که نماز شب به ستایش عابدان می ایستد

من می گریستم

شاید آنگاه تو هم می گریستی

اما

با نوی آرامش

ایثار کردی

و باز هم آرام تبسم کردی

احساس کردم آرام به آینده می نگری

نازنینم

به راستی کدامین اسم جز آرامش برازنده ی تو بود

شاید که دستی از دور نامت را

روی پیشانی بلندت نوشت

من جای بوسه های صاحب آن دست را هر شب تقدیس می کنم

براستی تو که هستی

که هنوز از خودم می پرسم

آیا به جز خداوند کسی می تواند تو را از خودش بداند

و آنگاه می پرسم آیا خداوند تو را به هدیه می دهد

شاید دلش بسوزد

و تو را

برای من

و مرا برای تو

باقی نهد

و من آنقدر به پایت بنشینم

که هر شبی به صبح بپیوندد

نازنینم چندیست گرمائی به بالینم نیست

خامش وار و فسرده بر تارک غمین تنهائی خود بی یقین تکیه زده ام

حتی

بی تو گاهی خودم نقش تو را بازی می کنم

با صدائی آرام

مانند چشمان خودت

آنقدر محبت می کنم که این واژه را بلد می شوم

تازه آدم می شوم

ناگاه بعد از این بازی

حتی از قبل نیز کوچک تر می شوم

زیرا ایثار بی دریغت به گاه بازی

مرا می شکند

گاهی کنار تو از این که خودم راآدمی می دانم

بی صدا می گریم

گاهی در کنارت حس می کنم

کاش از اینک در پرده ی گیسوی تو

تا ابد جایم بود

نازنینم

شعر شبانه موهبتیست از باب آرامش

اگر نبود این مرحمت خداوندت

کلماتم نوک قلم مایوس مرا می نگریستند

زیرا مجال گریستنشان نداده بودم

بی موهبت هر بار شعری

نوک قلم سرد شده می خشکید

آنگاه قلبم درون سینه ام تند شده می جنبید

نازنینم

مکاشفت شبانه ام دیریست

جستجو در چشم تو است

به جان من

گریه نکن

مرا بی هوا روی زمین نریزی

چشمان خود را باز نکنی

بگذار آرامش را با تمام وجودم به آغوش بکشم

نازنینم

گفتن از تنهایی

پیش تو بهانه ی طفل تو است

که به بالینت نشسته و بهانه می گیرد

نگاهت می کند آرام

نمی داند چه می خواهد

فقط می داند باید

آنقدر به تو خیره شود که صبح فرا رسد

نازنینم

من به شب مدیونم

که به هنگام غزلخوانی ها

هر کجا می نگرم

جای دستان پر از مهر تو است

هر کجا زیبائیست

جای تندیس زیبای تو است

هر کجا تاریکیست

جای افشاندن گیسوی تو است

هر کجا پر باقیست

ای فرشته جای پرواز تو است

هر کجا معراجیست

سجده گاه روی چون ماه تو است

هر کجائی بزمیست

پریانی ز تو دیوانه به سماع مشغولند

گرد تو می چرخند

و تو هم می چرخی

به فلک می نگری

می خندی

آسمان را آرام

بی صدا می بوسی

هر کجائی شمعی است

ناگهان گرد تو من گردانم

منم آن مست تو

من پروانه ام

می سرایم رقصی و چنین مستانه

می چکانم شعری

هر کجائی که به شب های تهی نوری هست

منظری هست قشنگ

جای دیدار تو است

هر کجا گرمائیست

به خدا جای نوازش های توست

هر کجا شاپرکان می رقصند

گرد تو می گردند

هر کجائی که تو هستی در شب

منم آنجا

مست تماشای تو من می رقصم

می گردم

می خوانم

می میرم

نازنینم منم اینک مستت

مست و مغموم به جا مانده تهی

لرز لرزان پیکری

به جا مانده ز تو

که از ترس به یک کاغذ از اشک سیاه می نگرد

بی صدا امشب و شبهای دگر می شکند

و به شبهای دگر

که زتو باز دگر نیست اثر

نظری می فکند

باز از یک شب تبدار بلند

مانده از من باقی

دفتری از اسم سیاه

کلماتیست لوند

پر از آرامش

پر از اسم قشنگت یسری

پر از درد به درگاه خدا

این شب تنهایی

راه من سوی تو بود

دست من مال تو بود

شعر من نام تو بود

کشف من چشم تو بود

اشک من از چشمت چکید

گشت شرابی

و شدم مست و خراب

دیگر از من دیوانه ی تو نیست اثر

دیگر از کشف شبانه

بی من

نیست اثر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 23:35  توسط مهدی رضایی  | 

اینبار روسپی بی تردید درآمیخت با گناه

و به جادوی بدن

بر انگیخت گناه

چون کوزه به دستان نوازشگر

و چونان آهنی آخته پذیرای پتک شده بود

او درد را بار ها و بار ها با داد سروده بود

و بدنش ساخته ای بود از درد و گناه

سالها پیش در آمیختن

و اینک هم بدنی ساخته از اشک سپید

بعد این جرقه ی شوم گناه

مادر او هرگز

پدر دخترک معصومش به خودش هیچ ندید

دخترک هم هرگز نام او را نشنید

اینک اینبار دگر دخترک

پرده ها را می درید

بر سرا پای پسر می جنبید

مبهوت اما استوار

چون کوهی که بر زمین گرم

به گناه می نشست

و پتک هزار درد بر پیکرش می کوبید

روسپی از درد می خندید

روسپی فریاد می کشید

ناگاه آرام شده می لرزید

آنگاه تهی شده می خندید

او پیروز شده بود

اینک می بالید به خود

او کامیاب خالی کرد از لذت گناه را

آنگاه کم کم از پشت کوه سیاه

سپاهی از نور می رسید

روسپی تنها شده بود

صبح دم که رسید

بی صدا

روسپی پیکرش را آرام

به دار می کشید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 16:50  توسط مهدی رضایی  | 

آه نازنین

احساس می کنم

چندیست مردی در من فریاد می کشد

نامش نمی دانم

شاید صیادیست در پی روزی غرق در امواج دریا

یا محکومیست به فنا بی گناه

بی نوایی بر دار

یا شهیدیست زنده به آرمان آزادی

یا

چه گویم

پیامبریست محکوم به کفر

گویی از دستانش هنوز خون می چکد

ناله از کوتاهی صلیب

که خداوندی را در برگرفته

می کند

آه نازنین

احساس می کنم

کسی که پیش از آویزش به روی دار با خونش صورتش را آراست

در من داد می زند

نازنین

چند روزیست با مردگان نفس می کشم

فکر می کنم مجمعی از ارواح تبعیدی شدم

آه نازنین چه گویم

احساس می کنم چندیست مرده ام

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 0:27  توسط مهدی رضایی  | 

آفتابی از جانب مشرق بر پیکری بی جان می وزید

باد نیز از ابرهای سیاه تازی می تابید

این است جنون

آنگاه که در کشاکش شک

مبهوت

جنازه ی خود را نظاره گری

در خلئی آرام اینک محتاج تو ام

زیرا زمین دیگر تکیه گاهی نیست

و

نورست که باید با آن مدارا کرد

بله

من مردم

خودم می دانم که یک بار مردم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 13:1  توسط مهدی رضایی  | 

آری

تو از کرانه ی ناپدید در گوشم نجوا کردی

آنگاه که بشارتی از شدن در دل شوری به پا کرد

رمزیست وهم آلود بودنت آنگاه که در ندیدنت به بودنم شک می کنم

و از هزار توی مشکوک خود به تو می نگرم

باید از تو تندیسی جاودان پدیدار آید بایسته ی ستایش

وقتی از هفت اقلیم وجودت به خودت می نگرم!

در خواب دیدم در عناصر هستی خانه ایست از تو

شرم بر پیکرم که از تو نشانی نداشت

ای مستی

در شب شراب مرا خراب کن

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 0:25  توسط مهدی رضایی  | 

آیا نفحات صبح بود این فجر دروغین؟

یا آن که بی صدا

شه آسمان تو خورشید می دمید

این شاهکار خلقت افسانه ای

با اسب بالدار روشنی به دیده می چمید

در بر گرفته دریچه را نور پر امید

ستایش راست تیرگی تا وقت ناپدید!

بگذار با تیرگی ها به سر کنم

بگذار بی شاهکار تو دوباره شبی را سحر کنم!

بگذار روشنی را از خانه در کنم

بگذار با دو شمع روشن

جای چشمان عزیز نا پدید

این وزن بی بدیل جدایی را

سبک تر کنم

بگذار با نگاه عزیزم سحر کنم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 15:21  توسط مهدی رضایی  |