تبليغاتX
سرزمین مستی

سرزمین مستی

شعر های من

بر زمینی سرد

مردی آینه در دست

سراسیمه و آشفته

امیدوار به جدال خورشید شتافت

هنوز می شتافت

و افق رنگ خونین شکست دردانه ی آسمان را می رفت تا بشوید

بر زمینی داغ

اکنون شکست خورشید را به سوگ می نشینیم

اما

فردا خورشیدی تازه

به جدال مردی خواهد خاست

که باید طلعت دردانه ی سپهر را باور کند

شکست خوردگان همیشه ی تاریخ!

آینه هاتان شکسته باد!

ما نه بر زمین سرد

نه بر مرد ابرمرد

امید نبسته ایم

آینه ها را بشکنید!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 1:4  توسط مهدی رضایی  | 

اندوهناک جانش را به تارک گلین جامه ای ناپایدار سرشتیم

از گل و آیینه راهی آماده ساختیم

و در دروازه ی اورشلیم دروازه ای نامرئی پدیدار آوردیم

وانگاه سراسیمه دورش را گرفتند

از قفا کسی می گفت:

به چه پنداری می نوازی اذهان ایشان را؟

و او گفت:

هر آنگونه که ایشان بخوانند

و خندید و رفت

مسیح پیرایه ی نامی بود که در کلمه ی وجود نقبی به سوی دلها می زد و می زند

اکنون باز به شکرانه ی مسیل وحشت زای تنهایی شما

گل و آینه مهیاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 1:34  توسط مهدی رضایی  | 

میرفت

و در قفایش هبوط بود

و در مقابلش پرواز

و او سوار بر عقربه هایی می تازید

که خروارها خاطره را شکست میدادند

و به باد میدادند

همچون جسدی سوخته

که خاکسترش بر باد

یا دلی سوخته

که تهمانده اش به فریاد

***

ای زمان زخمی

با کدامین توان بی درنگ می تازی

که عقربه های سالگرد نیز از تو چشم می زنند

و ای مسافر

کدام عقربه ی کوچکی را سواری که سالی را به ساعتی طی می کند

***

آه ای زمان های سپری شده

به خاک کدامین غبار خاطره ام بنشینم

که برای هزاران گذشته سوگوارم

***

آه ای آینده ی محتوم

بزرگوارانه

به من رحم کن

که سخت بی قرارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:45  توسط مهدی رضایی  | 

در انتهای کوچه ی ما آفتاب است

درست جایی که پنجره ای رو به حیات باز می شود

همان جایی که پارسال دختر همسایه خودش را کشت

پنجره ایست بی غروب

...

راستی

گفته اند مرگ پنجره ایست رو به حیات

همان جایی که دختر همسایه خودش را کشت

خیلی گشته ام

فقط پنجره ای بود رو به حیاط و نه حیات

راستی تو که همه چیز را می دانی

دختر همسایه چرا خودش را کشت؟

راست است که به بدکارگی متهم بود؟

راست است که گنجشکها روی دستش می نشستند؟

راست است که هنوز اتاق او معطر است؟

راست است که گلهای محبوبه ی شب بی او بو ندارند؟

راست است که کوچه ی آفتاب غروبش رنگ خون است؟

راستی تو هم تا به حال خودت را کشته ای؟

می دانم

از چشمانت می خوانم که تو عاقبت از دست سوالهای بی جواب من خودت را می کشی

هنوز در انتهای کوچه ی ما آفتاب است

اما خدای مهربان

چرا دختر همسایه پنجره را بعد از رفتنش بست؟

تا ابتدای شعر بی وزن و قافیه ی مرا دروغ کند؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 2:17  توسط مهدی رضایی  | 

نگاه دار!

آنسوی بی سویی

هر بدستی که تو با شوق به آن می نگری

رنگ خونابه ی چشمان من است

آشنایان غریب!

سایه های من و تو ما بشود!

سوی هر منظر زیبا نگرید

جای دستان من از مهر همان جا باقیست

نوازشگر عشاق هستم

من خداوند هستم!

آیه ی عزت ما مستیتان

که در این میکده بر پا دارید

بنشینید که هر سو که روید

آسمان قصد گدازش دارد

بنشینید که در مستی عشاق خدا

قصه ی پرواز است

گرم باشید که در شور شما

لحظه ی آغاز است

شوکران شیرین است

شوکران یک راز است

آشنایان غریبه

انسان!

من خداوند هستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 16:1  توسط مهدی رضایی  | 

امشب شعری بلند به بلندای گیسوی شما خواهم نوشت

امشب شما را می سرایم

ببین

اینگونه:

شما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 14:56  توسط مهدی رضایی  | 

برادرم! خواهرم! خودم! همه!

قضاوت با شما با ما

مبهوت بودن و گیجی کجا می تواند خداوندی را یا عالمی را به تصویر بکشد

ضرباهنگ تکرار کجا می تواند نهایتی را در سازی نا کوک بسراید

و درشتی  کجا می تواند ظرافت شعری را شایسته ی اندیشه ی شما کند

بنگرید! تضاد تاکجا

وقتی همگی با هم در باد غوطه می خوریم می رقصیم

امید وار

احساس می کنیم روی زمینیم!

و بر آن تکیه می زنیم!

برادر خواهر

آیا ما متوهم نیستیم

فایده دارد یا ندارد مهم این است

زمان گذرد

حکایت همیشگی ما عبور بوده

و حکایت همیشگی اهورا نظاره گری

از سر سوزن دریایی پدیدار آید

و ما درون سوزن به دنبال خودمان می گردیم!

همیشه می توان از باوری به همه ی آرزوها رسید

اما ما در پی دلیل باور کردن

سراسیمه و مدهوش با خودمان می جنگیم

برادرم خواهرم خودم! چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:57  توسط مهدی رضایی  | 

شط برهنه از آب در مقابل مردی باز می شد که یگانگی را به عصا تابو کرده بود

مجال شک نیست رفیق

لبخند بزن که آسمان به زمین سخت نزدیکست

هزار مجسمه از خودت بساز

چشم در چشم آنان

قصه ی تازه ای از خودت بنویس که در آن شک و اوهام همه با دست تو مردست

و دیگر افسانست

به آسمان اعتماد کن

اعتماد به دیده ها خود خواهیست

پرواز کن

بال فرشته افسانست

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 1:15  توسط مهدی رضایی  | 

عشق ای بازیگر افسون شده

باده ها از چشم تو پر خون شده

عشق ای آرام جان سینه ها

داغ پر سوزی تو بر اندیشه ها

عشق ای جانم ز تو آمیخته

عطر رفتن در دلم انگیخته

آه از تو دلم آتش گرفت

سوختم خاکسترم آتش گرفت

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 16:36  توسط مهدی رضایی  |