دور بود منظره
بر بلندای تپه گویی
سه صلیب
مغرور
آسمان را می شکافتند
سیاهی انبوه آدمیان بود
که خداوندی را در بر گرفته بودند
آیا مسیح می رود
و صدای میخی که بر نماد بی رمق آیینی کهن فرو می رفت
بنویسید
عیسی ناصری پادشاه یهود
خداوندی که انسان شد
و یا انسانی که خداوند شد
و یا مرگ یهوه صبایوت
که یهود را سینه درید
و عیسی
سربازی خسته
چشم از فواره های زاری بر نمی داشت
که معجزه ای نو را طلب می کردند
بی خبر از این که تصلیب خود معجزه ای بود
آه ای کودکی معصوم کجایی
کجاست ملای یهود که در معبد برایت از موعود یهود بخواند
ای مسیحای موعود!
سربلند
آمدی
که خوش آمدی
***
خون می چکید
و زخمی به عمیقی یک آیین نو مسیح را می آزرد
آه ای زمانه ی افسانه ساز چه افسانه ها که از فرزند مریم نسازی
مسیح نمی ترسید
اما می لرزید
***
آی آدمها!
راهیان ملکوت پدر!
بدرود
که هنوز اسطوره ها در زمین غریبه اند
بعد ها تاریخ چه خواهد نوشت که کسی چیزی ندید
هر آنچه گذشت خیال حاظران بود
چه ساده اید
مسیح پادشاه را با صلیب چه تناسب
***
اما نمی دانم
چرا هنوز درد یک خیال و خواب
دل آدمیان را به وسعت تاریخ میشکند
که چرا مسیح را به صلیب کشیدند
این چه خیالی بود
که صلیب را جاودانه کرد
***
مسیح!
پایان یک تصلیب است
بگو دیگر تمام شد
تا پدر تو را به هیبتی جدید و زیباتر بیافریند
***
و جمعیت رفتند
اما هیچ کس نفهمید چه تاریخی را روایت کند
که آن روز در تاریخ نبود
***
مسیح!
حقیقتا گیج شدیم!
بدرود
