تبليغاتX
سرزمین مستی

سرزمین مستی

شعر های من

در دور دست بر آب برکه ای راکد مردی واژگون در آب

رو به سایه ی تباه خودش ایستاده

در غروبی ازلی غرق است

او که بر خاک است

در غروبی ازلیست

و او که سایه ای بیش نیست بر آب برکه

با نهایت اندوه

مردی را با دیده ی تردید می نگرد

پس از آن گفتن ها و رفتن ها و درد ها و خون دل ها و چه ها و چه ها

پس از هر آنچه تو مغرور به کف آوردی

تو را ای مرد ایستاده چه کسی جز سایه ی تو رحمت می فرستد

در اوج قصه های نگونبختان

که پیره زنان فسرده تعریف می کنند

آیا کسی را به تیره روزی به پای خود می بینی

شگفتا با همه ی اینها

اینچنین استوار

در غروبی ازلی

به پیشواز امید ایستاده ای

چشم به راه کدامین طلوعی

که در غروبی دیرینه غوطه می خوری

دیروز و امروز و فردا و همه روز

چه تفاوت می کند

تو بر زمینی

و هیچ چیز جز سایه ی تو

تو را نظاره نمی کند

آه از دستان خونچکان تو که دیروز ها را چه بی رحمانه سقط کردند

چه ستمگرانی را به همراه می کشی

ای مرد واژگون در برکه

کدامین غروب را باور می کنی

آنکه بر مرداب رنگ خونین می کشد یا پلکان خودت

که پلکانت آنچنان پرده ای بر چشمان روشنت کشیدند

که هزاران غروب بر عمق شبهای بلند یلدا نکشیدند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:23  توسط مهدی رضایی  | 

وقتی اولین برف زمستانی

    در میان بهت درختان

شاخه ها را میان ضجه های اعتراض سپید می کند

نقاب به صورتان

                         با دلهره

کسی را به خاک می سپارند

         بی نشانی شاعر

               شاعری بی نقاب

با کفنی از نوشته هایش

و کسی مرا با نام شقایق های زخمی تلقین می دهد

روی قبر بی سنگی

                              بی نام

با اولین برف زمستان

نام مرا بنویس

آسمان

           آسمان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:32  توسط مهدی رضایی  | 

بهار مرا را نه باد سرشار

نه شمیم گلهای نو بهار

و نه هیچ چیز دیگری نمی آورد

روزی روزگاری مهتاب

هم آغوشم بود

در شبهای مهتابی بی شما

دیگر صدای مبهم بهار را چگونه باور کنم

فریاد را در بیابان

                           نه بی انتهای دهشت انگیز

                                                                نه شبهای سردش

                                                                                           پایان نمی دهد

روزهاست سر به بیابان نهاده ام

         و بر حریر روشن صحرا کنار نام تو می خوابم

روزی روزگاری مهتاب را به آغوش می کشیدم

اما اکنون مهتاب مرا سرد و صمیمانه به آغوش می کشد

و فردا خورشیدی غضبناک تن خاک اندود خاکسترم را سرد خواهد کرد

بر مدار مبهم اندوه و دلتنگی

گرامی باد نام تو

تویی که سرانجام عاشقی چون من با تو فناست

روزی روزگاری مهتاب مرا خاکستر می کند

من خواب حقیقتی خواهم دید

آنگاه است که خواب مرا نیز پرستوهای مهاجر خواهند دید

چراغی بدستم آویخته

و از مسافری سخن خواهم گفت

پر پر به دین پروانه ها

روزی روزگاری

که می دانم دور نیست

آنقدر گمنام خواهم شد

که هر لحظه به نامی در آیم

و آنقدر می میرم

که برای همیشه زنده خواهم ماند

می دانم

روزی روزگاری خواهد بود

آسمان نام مرا به روی ابر های پاییزی بنویسد

و همه نام مرا بدانند

نام من خواهد بود

روزی روزگاری مهتاب خاکسترش کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 11:24  توسط مهدی رضایی  |