در دور دست بر آب برکه ای راکد مردی واژگون در آب
رو به سایه ی تباه خودش ایستاده
در غروبی ازلی غرق است
او که بر خاک است
در غروبی ازلیست
و او که سایه ای بیش نیست بر آب برکه
با نهایت اندوه
مردی را با دیده ی تردید می نگرد
پس از آن گفتن ها و رفتن ها و درد ها و خون دل ها و چه ها و چه ها
پس از هر آنچه تو مغرور به کف آوردی
تو را ای مرد ایستاده چه کسی جز سایه ی تو رحمت می فرستد
در اوج قصه های نگونبختان
که پیره زنان فسرده تعریف می کنند
آیا کسی را به تیره روزی به پای خود می بینی
شگفتا با همه ی اینها
اینچنین استوار
در غروبی ازلی
به پیشواز امید ایستاده ای
چشم به راه کدامین طلوعی
که در غروبی دیرینه غوطه می خوری
دیروز و امروز و فردا و همه روز
چه تفاوت می کند
تو بر زمینی
و هیچ چیز جز سایه ی تو
تو را نظاره نمی کند
آه از دستان خونچکان تو که دیروز ها را چه بی رحمانه سقط کردند
چه ستمگرانی را به همراه می کشی
ای مرد واژگون در برکه
کدامین غروب را باور می کنی
آنکه بر مرداب رنگ خونین می کشد یا پلکان خودت
که پلکانت آنچنان پرده ای بر چشمان روشنت کشیدند
که هزاران غروب بر عمق شبهای بلند یلدا نکشیدند
