وقتی ستارگان تبعیدی سراسیمه
پشت چشمان شب پنهان می شوند
یک پرستوی تبعیدی آرام
رودر روی پلکان کسی پرواز می کنند
که روی ستاره ای بی نام خاکستر می شود
اما هنوز انکار افسانه ی مسافران سوخته زبانزد غریبگان نقابدار است
و هنوز اولین آسمان منقوش
در تب عزیزی می سوزد
که ابدیتی را بر دوش می کشید و با آفتاب شریک بود
و هنوز پشت شهر قصه های نگو
در دور دست
مسافریست ایستاده رو به ما
در دستی شمع و در دستی دیگر آفتاب
و هنوز آفتاب را شریک است
و با ابدیت پیوند خورده است
***
آی ای مسافر ستارگان دور دست
در آنجا که هر دم می میرید
بهتر از زندگانید
و ما هر دم مرگ را تنفس می کنیم
آی ای مسافر از زندگی رها
در آنجا که دیو های سفالین
در بیابان های سوزان
تو را خاک اندود کرده اند
چرا سفر خواهی کرد
بدینجا
که درخور تو هیچ چیز بایسته ی اندیشه نیست
در اینجا جز انکار
اندیشه ای نیست
و خون شهیدان از هر کوی و برزن با خاک می آمیزد و کوزه های شراب می شود
به کام آنان که تو را بار ها کشتند
مسافر دور دست های نادیده
ما خود را نیز انکار می کنیم چه رسد به ستارگان زندگان و
انجمن جاوید شدگان ورجاوند
وحتی تو را
مسافر خوش اقبال!
همه ی سرزمین زندگان سفال شده
افسانه ای بیش نیست
که هنوز در حسرت اولین افسانه ی ممنوع
تکرار می شود
و زندگی در اینجا هر روز و هر لحظه مرگ را مکرر می کند
و انتهای منور تصویر های مرتعش پراکنده ی پیشی گیرنده را
در جعبه ها ی سنگی و بت ها جای می دهد
مسافر اینجا نیا نیا
که ما هنوز حتی خود را نمی پرستیم چه رسد به خدا را
مسافر ما سفال شده ایم