تبليغاتX
سرزمین مستی

سرزمین مستی

شعر های من

بسامد نگاهت

ضرباهنگ تکرار عمر من است

و دامنه ی سکوتت

شراره ایست پاینده

به وسعت یک ثانیه

در عمق سکوت لحظه های تنهایی

سالهاست صدای امیدوار تو نوازشگر لحظه هاست

بنواز تیک تاک

بنواز آنچنان که برقصند

عقربه ها

در ساحت عریانی صفحه ات

که بیرحمانه گذشت زمان را منقوش کرده است

بنواز

به بلندای یک امید

که زیر هجوم چرخ دنده های تو له می شود

بنواز به بی حیایی یک آمیزش ناگهانی

که بسیارند

پشت هجوم دم به دمت

چهره هایی منقوش

به ددمنشی یک گناه آشکار

بر جای مانده

و چه قلب هایی منتظرند

که بی امان بچرخی

و دیگر

از پهنه ی گیتی محو شوند

همچون تمام توان سوخته ات

و یا چه امیدوارن

که چشم براه گذشت ساعتهای تو مات زده اند

به دریای امیدواری و ناامیدی تو

ساعت دیواری

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 15:16  توسط مهدی رضایی  | 

وقتی ستارگان تبعیدی سراسیمه

پشت چشمان شب پنهان می شوند

یک پرستوی تبعیدی آرام

رودر روی پلکان کسی پرواز می کنند

که روی ستاره ای بی نام خاکستر می شود

اما هنوز انکار افسانه ی مسافران سوخته زبانزد غریبگان نقابدار است

و هنوز اولین آسمان منقوش

در تب عزیزی می سوزد

که ابدیتی را بر دوش می کشید و با آفتاب شریک بود

و هنوز پشت شهر قصه های نگو

در دور دست

مسافریست ایستاده رو به ما

در دستی شمع و در دستی دیگر آفتاب

و هنوز آفتاب را شریک است

و با ابدیت پیوند خورده است

***

آی ای مسافر ستارگان دور دست

در آنجا که هر دم می میرید

بهتر از زندگانید

و ما هر دم مرگ را تنفس می کنیم

آی ای مسافر از زندگی رها

در آنجا که دیو های سفالین

در بیابان های سوزان

تو را خاک اندود کرده اند

چرا سفر خواهی کرد

بدینجا

که درخور تو هیچ چیز بایسته ی اندیشه نیست

در اینجا جز انکار

اندیشه ای نیست

و خون شهیدان از هر کوی و برزن با خاک می آمیزد و کوزه های شراب می شود

به کام آنان که تو را بار ها کشتند

مسافر دور دست های نادیده

ما خود را نیز انکار می کنیم چه رسد به ستارگان زندگان و

انجمن جاوید شدگان ورجاوند

وحتی تو را

مسافر خوش اقبال!

همه ی سرزمین زندگان سفال شده

افسانه ای بیش نیست

که هنوز در حسرت اولین افسانه ی ممنوع

تکرار می شود

و زندگی در اینجا هر روز و هر لحظه مرگ را مکرر می کند

و انتهای منور تصویر های مرتعش پراکنده ی پیشی گیرنده را

در جعبه ها ی سنگی و بت ها جای می دهد

مسافر اینجا نیا نیا

که ما هنوز حتی خود را نمی پرستیم چه رسد به خدا را

مسافر ما سفال شده ایم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 20:8  توسط مهدی رضایی  | 

بسته لبان و مضطرب

پشت دیوار های بی رمق اندوه

بی نوایی بسته به احساس همراهی

از سرزمینی بسیار دور

وقتی زمان در کالبد یخ زده ی مات بردگی فریاد می کشد

وقتی فریاد در گلوی ارواح سرگردان منبعث خشک می شود

زبان می گشاید

و شعریست تازه بر لبان خونمرده اش

و انعکاسی از دور

بر دیوار های خمیده بالا می رود

و نگاه ملتمسش را به من

که پشت دیوار خوابیده ام می اندازد

بله

من مرده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 23:11  توسط مهدی رضایی  | 

شعری نمانده است

دیگر چه مانده است

هنگام مردگی

این نقش زندگی

بر آب خورده است

تصویر نور ماه

بر آب مانده است

فردا که ابر ها

هنگامه ی تگرگ

لرزان و مرتعش

غوغا به پا کنند

ما را ز نور ماه

یکدم رها کنند

آی ای مسافران

در شهر مردگان

وقتی که عابدان

سجاده می کشند

بر گور مردگان

دیگر چه صیغه ایست

شعر و شعور ما

وقتی که بچه ای

از درد گشنگی

بر دوش یک پدر

آرام می رود

آرام می رود

وقتی که آه او

سوی خدای تو

پرواز می کند

دیگر چه گویمت

از شعر و عاشقی

آی ای مسافران

سرداده در بهار

آواز انتظار

اما چه پاسخیت

از قلب بی قرار

ما راه بسته ایم

بر راه یکدگر

دیگر چه پاسخیست

از کار روزگار

شادیم و زنده ایم

هیهات مرده ایم

ما از دو دست خود

رو دست خورده ایم

نقشی نمانده است

از نقش زندگی

فردا چه روزی است

مانند دیگران

امروز روز ماست

وقتی که آفتاب

از پشت قامتت

روباز می کند

سوی خدای مهر

پرواز می کند

آن روز روز ماست

روز رها شدن

وقتی که مرده ایم

در خود شکسته ایم

ایمان بیاوریم

بر دست یکدگر

یاری نمانده است

جز دست همدگر

فردا که می رسد

روزی گذشته است

امروز زنده است

امروز روز ماست

دیروز مرده است

ای خواهر جوان

ای مادر عزیز

خونی که نسل تو

در جان سرشته است

مشق شهادتش

با آن نوشته است

وقت است این زمان

هنگام انتقام

خونی نمانده است

از بس نشسته ایم

دیگر تمام شد

هنگام انتظار

امروز روز توست

روز ظهور توست

امروز روز ماست

روز شهادت است

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 10:22  توسط مهدی رضایی  | 

همگان از وحشت

در پس پستوها

مثل شب پنهانند

اما تو

پایدار و مغرور

به سوارانی که

سر آن مرد سواری را

که پر از وحشت روز

در شب شبزدگان می تازید

می آرند

می خندی

آری تو

به صف صف شکنان پیوستی

و پی واقعه ی هفتم پر خون جهان

که پس از شش آمد

به خودت می بالی

آری تو

آری تو

به صف صف شکنان پیوستی

سر خود را چون کوه به افق می سایی

آری من

آری من مغرور

به صف شعله وران پیوستم

در دل آن شب تاریک و بلند

سوره ی حق هستی

تو خود حق هستی

ناله ی نیمه شب مستانی

که پس از عشرت و مستی

ناله می آرند

آی

شهسوار مغرور

نیمه شب سوی خرابات نمی آری روی

بی گمان می آری

بی گمان می آیی

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 22:35  توسط مهدی رضایی  |