بر مسيربستر شبهاي تاريك و بلند
روي گلهاي خيابانهاي دور
آدمي افتاده است
كور و بينا
خواب و بيدار
بين يك ترديد و انكار
واي انگار يك نفر جان ميدهد
هاله هاي نور دكانها
چراغ برق
ماشينها
روي چشمانش همه افتاده اند
هاله هاي نور روي ديدگان
آخرين تصويرهاي زندگي
وقت عريان گشتن يك اعتراف
روشني هاي خيابان روي اشك
هاله هاي نور هنگام فرار
لرزش دستان سرد و بيقرار
آخرين انكار هنگام فرار
اعتراض است اشك
اين يك ناله نيست
باده است و ديگر آن پيمانه نيست
بعد از اين ديگر نميبيند
واي انگار او
جز خودش ديگر نمي بيند
ديگر او مردست
افتادست
و ديگر برنميخيزد
مرد ما ديگر نمي بيند
بين مرگ و زندگي
حس يك پروانه دارد در افق
قدرت پرواز هرگز نيست در پرهاي او
ليكن اين خورشيد
هنگام غروب
ديگر آن پروانه سوز روزهاي قبل نيست
مرد تنها
قصه ي امروز تو
قصه ي فرداي ماست
حس يك پروانه بودن در افق
حس يك نور رها روي فضا
قصه ي فرداي ماهم نيست
قصه ي امروز ماست
ماهمه مرديم
ذاتا زنده ايم
با غريزه تا كجا پاينده ايم
دسته هاي تيز چاقو
تيغه هاي كند آنيم
روي حسي از تناقض
روي درياي خيال
غوطه ور در خويشتن
آه
اي مرد نگون
در قمار زندگي
ما همه بازنده ايم
آه اي مرد صديق
ما همه بازيگريم
