تبليغاتX
سرزمین مستی

سرزمین مستی

شعر های من

بر مسيربستر شبهاي تاريك و بلند

روي گلهاي خيابانهاي دور

آدمي افتاده است

كور و بينا

خواب و بيدار

بين يك ترديد و انكار

واي انگار يك نفر جان ميدهد

 

هاله هاي نور دكانها

چراغ برق

ماشينها

روي چشمانش همه افتاده اند

هاله هاي نور روي ديدگان

آخرين تصويرهاي زندگي

وقت عريان گشتن يك اعتراف

روشني هاي خيابان روي اشك

هاله هاي نور هنگام فرار

لرزش دستان سرد و بيقرار

آخرين انكار هنگام فرار

اعتراض است اشك

اين يك ناله نيست

باده است و ديگر آن پيمانه نيست      

   

بعد از اين ديگر نميبيند

واي انگار او

جز خودش ديگر نمي بيند

 

ديگر او مردست

افتادست

و ديگر برنميخيزد

مرد ما ديگر نمي بيند

 

بين مرگ و زندگي

حس يك پروانه دارد در افق

قدرت پرواز هرگز نيست در پرهاي او

ليكن اين خورشيد

هنگام غروب

ديگر آن پروانه سوز روزهاي  قبل نيست

 

مرد تنها

قصه ي امروز تو

قصه ي فرداي ماست

حس يك پروانه بودن در افق

حس يك نور رها  روي فضا

قصه ي فرداي ماهم نيست

قصه ي امروز ماست

 

ماهمه مرديم

ذاتا زنده ايم

با غريزه تا كجا پاينده ايم

دسته هاي تيز چاقو

تيغه هاي كند آنيم

روي حسي از تناقض

روي درياي خيال

غوطه ور در خويشتن

آه

اي مرد نگون

در قمار زندگي

ما همه بازنده ايم

آه اي مرد صديق

ما همه بازيگريم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 17:43  توسط مهدی رضایی  | 

در اوج شب

هر سوي تو ديگر سوييست

و دستي از نور را مبرهن مي كند

در اوج تاريكي

بر استواي گردشي عطش ناك و ملتهب

بر مدار دو چشمان ناشناست

چه حقايقي كه ديگرگونه نخواهند شد

وقتي در عطش تو جان مي دهند

در استواي چشمان باران خورده ات

ملتمسانت

سفري را به نيت خواهش

به سوي قامت افراشته ات

اقامه خواهند نمود

و به افتخارت سوي هر آن چه نمي بينند

سجده مي كنند

السلام عليك يا هر چه هست

نامت 

متبارك باد

كه هر چه گشتيم تو را نديديم

 

 

‍‍‍

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:52  توسط مهدی رضایی  | 

در انحناي تصويرهاي نقره گون باراني

دوباره ستون هاي رنگ اشك  پنهاني

در اين هواي مبهم خاك خورده ي خيس

خيال هاي مجسم من تويي كه مهماني

دوباره به دستانم آب و جاروب است

چه حس غريبيست جدايي چرا نمي آيي

فرو نشته به گل هر چه دفتر شعر است

تو منتهاي هر چه سخنهاي ناب نيمايي

تو يك ستاره ي روشن همان كه مي داني

من آن سياه چاله ي بي فروغ پاياني

تويي كه نقطه ي آغاز هر چه غزل

همان غزلسراي دفتر شعرهاي رؤيايي

و من براي توامشب غزل گريستم كآيا

تو آن طلايه دار سپيده هاي فردايي          

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:9  توسط مهدی رضایی  |