شكوه
ميان رقص آفتاب
روي رود
در امتداد باد
و لغزش گيسوان پيچ در پيچ رود روي هم
وقتي كه سنگها
ميانه ي آشوبگران رود را شانه مي كنند
شكوه
ميان انبوه آدميان
وقتي كه لخت
به دستان شب وحشي بوسه مي زنند
و به پيشگاه دريا به آهنگ آن
همنوا مي رقصند
مي خندد
شكوه
ميان تاريك روشن مه
در ايستگاهي متروك
در انتظار قطاري ابدي
ميان همهمه ي زمان
مرا جاي مي گذارد
و در مارپيچ حوادث
ميان خاطرات مه آلود
گم مي شود
شكوه
در قبرستاني بي قبر
ميان انبوه آدمياني كه ايستاده خوابيده اند
به تماشاي مرگ زندگي درنگ مي كند
شكوه
ميان جوانه هاي خرد
در انتظار آفتاب
و چشم براهان باران
مرا جاي مي گذارد
و ميان چشم هاي منتظر مرا خرد مي كند
شكوه
ميان تصويرهاي گذراي گذشته
ميان حالتي در عبور
در مرز بي وزني
با لبخندي سنگين به نظاره مي نشيند
و اكنون
من در كرانه ي ساحلي سرد و مه آلود نشسته ام
و سخت سردم است
حالا كه هزاران سال گذشته است
و هنوز به درياي مه آلود چشم دوخته ام
گامهاي تو روي دريا
مسيح وار ايمان را به ديدگان من مي نشانند
شايد هزاران سال از رفتن ما گذشته باشد
و هنوز ميان مهتابي باشكوه تصوير يخ زده ي من است
كه به دريا چشم دوخته است خرداد85
