اول
ستارگان در بندند و هر گاه
شهابی سوخته از قفس اندیشه شان می پرد
سوسو زنان
درفکر کدامین غروب
در سرداب کدامین گناه
تاریک می شود
آفتاب سرخ زندگی
کهکشان های دور دست
بسان ماران زخم خورده اند بر سپهر
و هر سوی بشارت اتفاقی تازه است
اما طالع نحس آسمان
قمر در عقرب است
دوم
در بیشه ای دور شاپرکی خسته
ازخیال جوانه ای می پرد
و در مه گم می شود
و دره ها
در ابر فرو می روند
آن سوی غزالی چابک
چشم در چشم آسمان است
چشمان آبیش نقشی از ابر
مانند تصورش می کشند
یک مرد در آسمان
جنگل در دوردست
به ظلمت می گراید
نبض جنگل چه تند می زند
اتفاق تازه ای در راه است
سوم
ترانه ای زیبا
مانند اسطوره های گم شده
نرم و عریان
در خیال های افسانه پرست
تکرار می شود
یک نفر از عمق تاریخ
ذهن آدمیان را جادو کرده است
فردا ترانه ی زیبا
دهان به دهان می شود
و چه بسا به زودی تعبیر شود
چهارم
آن سوی بنفشه های صحرایی
دختری زیبا
به پیشواز آفتاب می دود
در دستانش شاخه گلیست
تقدیم به تخیل
در هنگامه ی نسیم
باد دختر را می برد
در سرزمینی که قیامت است
شاخه گل زیبا ترین اتفاق بود
چه خیال خامی
پنجم
فردا روزی تازه است
ذهن های یخ زده
در آشیانه ی خورشید
آب می شوند
و بهانه ی زندگی دست در دست امید
نفس خواهد کشید
تازه معلوم می شود چه اتفاقی خواهد افتاد
ششم
جمجمه های آویخته
در سرزمین زمان
نفس خواهند کشید
وحلقوم های تکیده و خسته
بار دیگر سخن خواهند گفت
گویی روحی دردمند
از عمق تاریخ
نجوای تازه ای در گوششان می گوید
بشتابید
بشتابید
به سوی من
به سوی من
ای جاویدان در استخوان
ای ورجاوندان باریک
ای ستون های تاریک
قیامت است قیامت است
برخیزید
صبح شده است
هفتم
خورشیدی تازه
از عمق کهکشان
طلوع خواهد کرد
در دستانش آتش است
در صورتش آتش است
در نگاهش آتش است
و زمان را آب می کند
فردا روزی تازه است