در شب مهتابی
روی تصویر یکی شبزده با قامت راست
نیمی از صورت او هم پیداست
و میان چشمش
رنگی از خون دل آدمیان ماسیده
ای نهایت همه سردی, همه خون
ای نهایت همه ات وهم و جنون
تو به دیدار غم آدمیان آمده ای
من میان عمرم
در پی یک نفس از بوی خوش یاس و اقاقی گشتم
پی تو می گشتم
زندگی
ای گله ی بی چوپان
پاک و معصوم و نهان
من به دنبال خودم می گشتم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 12:50  توسط مهدی رضایی
|
